تقدیم به همسرم:
چنانت دوست میدارم که ماهی آب دریا را
ستاره آسمـانها وشقایق دشت و صـحرا را
کنار ساحـلی خاموش و نــور نازک مهتاب
نشــسته منتظر، دیدار غمــگین مرد تنها را
اسیررفتهازیادی، بهخواری مـانده درزندان
زجان خــواهد براوآرند، آزادی فــــردا را
زجانش شـسته دستیرا که درآن لحظه آخر
دمد جان عیسی اش براو،دم گـرممسیحا را
پریشان، سـوخته، شوریده مجنونبیابانگرد
که بیـــند یک نظر دیدار شـورانگیز لیلا را
بهره افتادهای تشنه،که گرما گیردش جانرا
بخواهد ســرکشد یکباره جام سرد سقا را
چو درگلمانده زال زر،بسـوزاندپرسیمرغ
ببیند ناگــهان برسر، فــــــرشته بال عنقا را
به ســان بینوا طـــــفل یتیمی رفته دربازار
گرفته دست مردی، برلب آرد لفظ "بابا"را
ارسال به:




0 نظرات:
ارسال یک نظر