.

中文(简体) Português English (US) Français Deutsch Italiano 日本語 한국어 Русский Español
Site Translator Widget with Flags
۹:۲۰

ماجرای ملا نصرالدّین

ارسال شده توسط mehran

روی منبر بود روزی حاج ملا نصر الدین + + نکته می‌گفت تا به دست آرد دل مستمعین
اززمین وآسمــــان آورد مثال وگفت وگفت + + یک کلام ازآنهمه مشتــــــاق بحثش نشنفت
تابه احکام نجــــاسـات او رسید، ابرازکرد‌ + + نکته هایی گفت ازآن‌هــا وکشف راز کرد
ساعتی راغوطه وربوداودراین گفت‌وشنود + +عده ای راهم زلذت خواب شیـرین درربود
نکته ای راگفت رو در رو به جمع مادران + + ازفضای پاک خانه، شاش وبول کـــودکان
بچّه ات شاشید اگـــــــرناگاه روی فرش تو‌ + + یا ببر بنــــــــــدازآن‌ رایا بخر تو فرش نو
بعدازآن ملا روان شد ســـــوی بازارخـرید + + جنس بسیاری گـــرفت‌وپول اوراکس ندید
وارد خـــــــانه شد و درب اتاق را باز کرد + + دید قالی را و ازدل برکشـــــــید او آه سرد
یک دو متری قالـــی زیبای او سوراخ بود + + علتش پرسید از زن گـــــفت با رنگ کبود
بچه‌چون شاشید این‌جا، من زناچاری بریدم + + بعد ازآنکه حکم رادرمسجد ازتو من شنیدم
من چرا دادم چنین حــــکم ازسردیوانگی؟ + + شاش ملازاده پاک است پاک تاچل سالگی!
گفت ملا این سخـــــن را باز ابرو درکشید + + ازغم قـــــــــــــــالی پاره زیر پتویی خزید
"واعظان‌کاین‌جلوه‌برمحراب ومنبرمی‌کنند + + چون به خلوت می‌روند آن کاردیگرمی‌کنند

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Cloob :: Oyax :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

2 نظرات:

afshin گفت...

سلام
میگن
آنان که بر عاشقان حرامش کردن خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند
افشین

ناشناس گفت...

بله افشین خان درست می گن
سارا

ارسال یک نظر